۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

سلانه نهم

با درود بر خوانندگان محترم وبلاگ،
قديم ترها، مثل امروز نبود كه هر كسي داخل خانه حمام داشته باشد. براي حمام رفتن بايد به حمام عمومي مي رفتيد. اگر هم كسي غسل واجب داشت براي نماز صبح قبل از اذان بايد خود به حمام مي رساند. چون از ساعت 4 صبح همه را بيرون مي كردند و چند نفر حمام را مي شستند و تا ساعت 6 صبح، كه يكي از بستگان زن حمامي، حمام را تحويل ميگرفت، ديگر هيچ مردي در حمام نبود. از ساعت 6 صبح به بعد، دلاك هاي زن و كارگران زن، حمام را آماده مي كردند و تا ساعت 6 بعد از ظهر كه حمام را تحويل مردها مي دادند، ديگر هيچ مردي نمي توانست حمام كند. در يكي از شب هاي گرم تابستان، محمدآقا، كه به اصطلاح ما قديمي ها حمام واجب شده بود، صبح زود، قبل از اذان صبح،  بغچه ي خودش را برداشت و زير بغل زد روانه ي حمام شد. با عجله شست و شويي كرد و داخل خزينه رفت و غسلي كرد. همين كه كمي آرام گرفت و ديگر خواب آلودگي هم از سرش پريده بود، ناگهان چشمش به پاي فردي افتاد كه كنار خزينه ايستاده بود!
با تعجب ديد كه پاهاي او گِرد است!
زير لب گفت: جن! بسم اللهي گفت، اما توفيري نداشت، مي خواست به بغل دستي اش، بگويد كه «نگاه كن، پاهاي او گرد است». هنوز حرفش را نزده بود كه او هم از خزينه بيرون رفت و محمدآقا با تعجب ديد كه پاهاي او نيز گرد است. دوباره بسم اللهي گفت و نگاهي كرد، ديد كه پاي كساني كه كنار دلاكان دراز كشيده اند نيز  گرد است! پاهاي دلاك ها هم گرد بود! با عجله از خزينه بيرون آمد، به طرف لنگي ها رفت كه براي خشك كردن خودش لنگي بگيرد، كساني كه لنگ را مي دادند و بقيه هم پاهايشان گرد بود، ديگر از ترس داشت قلبش از جا كنده مي شد، با عجله خود را خشك كرد و به سمت در خروجي رفت، به حسن آقا حمامي كه رسيد با دلهره و به آرامي گفت: حسن آقا! مي دانستيد اين ها همه يك جوري هستند؟ حسن آقا با تعجب پرسيد: چه جوري هستند؟ محمدآقا دهانش را به گوش حسن آقا نزديك كرد و با صداي آهسته اي گفت: «پاهايشان گرد است!» حسن آقا در حالي كه مي خنديد و پاهايش را از زير ميز درمي آورد گفت: «يعني اينجوري؟».
داستان «محمدآقا» ي ما، شده داستان خود ما، او ميان جنيان تك و تنها مانده بود، ما ميان به ظاهر آدميان، يك عمر در تنهايي  خودمان بوديم و نمي دانستيم به كجا پناه ببريم. اين همه جور و ستم و ناداني و جهل و خرافات، ديگر امانمان را بريده بود. تا اين كه اتفاقات سال 88 كوره روشناييِ اميدي، در دلمان برافروخت، گفتيم دوران جهالت اسلامي سيد علي گداها، به سر رسيده و نسل جديد با آگاهي و بيداري قصد تكان دادن ايران را از خبث و پليدي اين ديو صفتان دارند، نوشتن در وبلاگ هم بهانه اي شد تا كاهي از كوه دردِ درونمان را بتوانيم تخليه كنيم. اما چه جاي خوشحالي، كه بسياري از رفتارهاي ناپسندي كه در ايرانيان ديده مي شود، در ذات آنها نهادينه شده و هر چقدر هم گلوي خود را پاره كنيم و يا قلم فرسايي و كيبورد فرسايي كنيم، باز هم اگر امروز تحولي صورت بگيرد، حداقل ده سال يا بيشتر زمان لازم است تا بتوانيم شاهد يك جامعه اي با حداقل هاي هنجارهاي انساني داشته باشيم. چه زيبا مي فرمايد حضرت مولانا: 
در شـهر يكي كس را هشيار نمي بينم 
هر يك بتر از ديگر، شوريده و ديوانه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر