۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

سلانه هفدهم

با درود بر خوانندگان گرامي؛
شايد يادتان باشد، شعري از خانم زهرا رهنورد در اينترنت پخش شده بود، كه هشداري به گرگ ها تلقي مي شد؛

گرگ ها خوب بدانند در اين ايل شريف
گر پدر مـرد، تفنـگ پدري هسـت هنوز
گرچـه مردان قبيله همگي كشته شــدند
توي گـهواره چوبي پسري هست هنوز
به تازگي شعري از استاد «فريدون مشيري» به دستم رسيده است كه در آن به «گرگ درون» مي پردازد و چه عميق توصيف مي كند آن را:
گفــت دانـــایى که گــرگــى خیره سر
هســـت پــنــهان در نـــهاد هر بشــر
لاجرم جـــارى است پیـــکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بــازو چــاره این گــرگ نـیست
صـاحب انـدیشه دانـد چــاره چیـست
اى بـسـا انـسـان رنـجـور و پـریـش
سخـت پیـچـیده گـلوى گـرگ خویش
اى بـسـا زور آفـــریـــن مـــردِ دلــیر
 مانــده در چنــگال گـرگ خود اسیر
هرکه گــرگــش را درانـدازد به خاک
رفتــه رفتــه مى‌شــود انـسـان پــاک
هــرکــه با گــرگــش مــدارا مى‌کــنـد
 خــلــق و خــوى گـــرگ پیدا مى‌کند
هرکــه از گرگش خورد دائم شکست
گــرچه انسان مى‌نماید ، گرگ هست
در جــوانـــى جـــان گــرگـت را بگیر
واى اگــر این گــرگ گــردد با تو پیر
روز پیــرى گر کـه باشى همـچو شیر
نــاتــوانــى در مصــاف گــرگ پــیــر
اینــکه مــردم یکــدگــر را مــى‌درنــد
گــــرگـــهاشــان رهـنــما و رهــبـرند
اینــکه انسان هست این سان دردمند
گـــرگـــهـا فــرمــان روایــى مـى‌کنند
ایـــن ســتـمـکاران که با هم همرهند
گـــرگــهــاشــان آشــنــایــان هــمــند
گــرگــها هــمــراه و انـسانـها غـریب
با کــه بـاید گــفــت ایــن حال عجیب
 (فریدون مشیری- دفتر شعردیار آشتی)
اين شعر ناب را تقديم مي كنم به تمام انسان هايي كه در ميان اين گرگ ها غريب اند، ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر