با درود بر خوانندگان گرامي وبلاگ سلانه سلانه؛
ديشب سري به فروشگاهي در شهر رويا، خيابان خيال زدم:
سلام آقا،
دين مي خواهم، چيزي در بساط داريد؟
ديني از جنس لطافت مي خواهم،
چون مي گويند خدا لطيف است،
ديني براي رهايي مي خواهم، نه براي بردگي،
ديني از جنس دينِ ...
راستي دينتان آخوند نداشته باشد،
كشيش هم. و يا موجوداتي شبيه به اينها.
اندكي صبر كنيد.
بگذاريد كمي فكر كنم،
مي ترسم پس از اين، ديگر نتوانم.
مي ترسم پس از اين، به اين فسون افيوني مبتلا شوم.
نگفتيد پيشوايان دينتان چگونه اند؟
آيا آنها را نيز مسخره مي كنند؟
مي دانم، مي دانم، اما برايم مهم نيست.
سخره ي سخيفان، چيزي از آنها نمي كاهد،
دروغ در دينِ فروشي شما جايي دارد؟
براي دروغ و تهمت و غيبت و تجاوز و قتل و غارت و شهوت و نيرنگ و طمع و آز و ... توجيه داريد يا آن ها را در بعضي جاها مجاز مي دانيد؟
چيزي مي پرسم خواهش مي كنم راستش را بگوييد،
هر جا كه سود شما در ميان باشد «دروغ» جايز است؟
البته سوال بيهوده اي است، براي فروختن كالايتان اگر جايز باشد دروغ از آب خوردن هم راحت تر است.
چيزي ديگر مي پرسم،
رك و صريح مي پرسم؛
اگر كسي را كه تحمل او نداشته باشيد، دينتان به مرگ محكوم خواهد كرد؟ تا بدون عذاب وجدان او را بكشيد؟
با خيالي آسوده، و با قلبي مطمئن، شب سر بر بالين نهيد و از تبعات آن نيز نهراسيد؟
ديني مي خواهم كه اين طور نباشد.
مسأله اي ديگر؛
ارزش انسان ها در دين شما جايي دارد و يا تنها هنگامي كه مي خواهيد دين را بفروشيد «انسان» ارزش پيدا مي كند؟
چه؟
چه گفتيد؟
چنين ديني نداريد؟
درود بر صداقتتان.
درود بر صداقتتان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر